رضا قليخان هدايت
50
مجمع الفصحاء ( فارسي )
و له حيف بود به بالوپر تير تو گر توانمش * از پروبال بركنم در دلوجان نشانمش هرچه حقير سازدم باز امير گويمش * هرچه ذليل داردم باز عزيز خوانمش آمدهام گشاده كف تا بر ازين شجر برم * از لب و از دهان تو پسته خورم شكر برم طرهء رهزن ازچهرو خازن مخزن تو شد * دزد و امانت اى صنم پيش كه اين خبر برم بحر فناست عشق و من غوطه همىزنم در آن * يا كه به غرقه جان دهم يا كه از آن گهر برم تخم وفا فشاندهام شاخ رضا نشاندهام * تا خود از آنچه بر خورم يا چه ازين ثمر برم و له آن يار كه در كون و مكان مىطلبيديم * چون گنج به ويرانهء دل بود چو ديديم با عقل نشد طى ره اين وادى و آخر * ديوانه چو گشتيم به مقصود رسيديم تا دل به سر زلف دلاويز تو بستيم * سررشتهء مهر از همه آفاق بريديم شد بسته به پربند چو از پاى گشوديم * بنشست به دل تير چو از سينه كشيديم در بزم غمت شيشهء ناموس شكستيم * در عشق رخت خرقهء پرهيز دريديم و له آه اگر سيل سرشكم بدهد دست به هم * بحر ز خار شود قطره چو پيوست به هم صف مژگان تو دانم ز چه پيوست به هم * دادهاند از پى تاراج دلم دست به هم دانم آخر كه دو چشم تو بسا فتنه كنند * فتنه خيزد چو نشينند دو سرمست به هم